سوال و جوابهایی در مورد ظهور
. گفتار اول : چگونه براى حضرت مهدى اين عمر طولانى امكان پذيرشده است ؟
گفتيم از چند نظر وجود حضرت مهدى ، عليه السلام ، مورد سؤ ال و اشكال واقع گرديده است :
اول مساءله طول عمر است كه سؤ ال مى شود: چگونه براى آن حضرت چنين چيز غيرممكنى امكان پذير شده است ؟
آيا ممكن است انسانى قرنها زنده بماند؟ چنانكه در مورد آن پيشواى موعود و پديدآورنده نظم نوين جهانى ، چنين انگاشته شده است كه عمر شريف آن حضرت اينك به بيش از هزاروصدوچهل سال مى رسد يعنى چيزى حدود چهارده برابر عمر يك انسان معمولى كه از كودكى تا پيرى زندگى كرده باشد.
در جواب بايد گفت : منظور از امكان چيست ؟ امكان در اينجا مى تواند يكى از اين سه معنا را داشته باشد: امكان عملى ، امكان علمى ، امكان منطقى و فلسفى .
امكان عملى يعنى كارى كه هم اينك به گونه اى است كه براى من يا شما يا هر انسان ديگرى انجام آن ممكن باشد. مثلا سفر به آن سوى اقيانوسها و فرو رفتن در عمق درياها و رفتن به كره ماه ، كارهايى است كه عملا امكان پذير شده است و كسانى هستند كه به شكلى اين كارها را انجام مى دهند. (78)
اما امكان علمى در جايى است كه گرچه فعلا با وسايل پيشرفته امروزى براى ما امكان انجام آن نيست ولى از نظر علم و راهكارهاى پوياى علمى ، مشكلى از جهت امكان وقوع آن با وسايل خاص و در موقعيت مناسب وجود ندارد.
مثلا سفر به كره زهره از نظر علم ، غيرممكن نيست بلكه راهكارهاى علمى موجود، امكان وقوع آن را خبر مى دهد. گرچه فعلا براى من و شما ميسر نيست ؛ زيرا فرق مهمى ميان سفر به زهره با سفر ماه بيش از يك مرحله وجود ندارد؛ تنها مسافت بيشتر است كه بايد حل شود. پس صعود به كره زهره از نظر علمى ممكن است ، گرچه از نظر عملى فعلا ممكن نباشد. (79)
برعكس رفتن به كره خورشيد در دل آسمان از نظر علمى هم غيرممكن است . بدين معنا كه دانش بشرى هيچ اميدى به وقوع آن ندارد؛ زيرا از نظر علم و تجربه هرگز تصور ساخت آنچنان پوششى كه انسان را از سوزش گرماى خورشيد نگه دارد وجود ندارد؛ كره اى كه چون كوره اى سهمگين و وحشتناك مى سوزد و از نظر دما در بالاترين درجه حرارت است .
مقصود از امكان منطقى و فلسفى اين است كه از نظر عقل ، پيش از تجربه و مطابق قوانين موجود، توجيهى براى رد آن و حكم به ممنوع بودنش يافت نشود. مثلا اگر بخواهيم سه عدد پرتقال را بدون اينكه يكى را نصف كنيم به عددهاى مساوى تقسيم كنيم از نظر منطق و عقل ، امكان ندارد؛ زيرا 5 فرد است و جفت نيست تا بشود آن را به تساوى تقسيم كرد و تقسيم آن به تساوى معنايش اين است كه عدد زوج باشد؛ پس عدد سه در يك زمان هم زوج است و هم فرد و اين تناقض است و تناقض از نظر منطق محال است . ولى اينكه انسان وارد آتش شود و نسوزد يا به كره خورشيد رود ولى خورشيد با حرارتش او را نسوزاند از نظر منطقى محال نيست ؛ زيرا هيچ تناقضى از اين جهت پيش نمى آيد كه فرض شود گرما از جسمى كه حرارت بيشترى دارد به جسمى كه حرارت كمترى دارد، نفوذ نكند البته اين مساءله مخالف تجربه گذشته ما است كه ثابت كرده گرما از جسمى كه حرارت كمترى دارد نفوذ مى كند تا مرحله اى كه هر دو جسم به حرارت مساوى برسند.
از توضيح معنى سه گانه امكان ، فهميديم كه امكان منطقى دايره اش از امكان علمى بيشتر است و امكان علمى دايره اش از امكان عملى بيشتر است .
بر مى گرديم به اصل مطلب : شكى نيست كه رسيدن عمر انسان به هزاران سال از نظر منطق ممكن است ؛ زيرا اين مساءله از نظر عقل مجرد، محال نيست و اين نوع پيشفرضها موجب هيچ تناقضى نيست ؛ زيرا مفهوم حيات مرگ زودرس را در بر ندارد و اين كاملا روشن است .
همچنين شكى نيست كه براى عمر طولانى فعلا امكان عملى ندارد؛ آنگونه كه براى فرو رفتن به عمق درياها و صعود به كره ماه ، امكان عملى هست ؛ زيرا علم با وسايل و ابزارهاى موجود كه حاصل تجربه معاصر بشر است ، توانايى مردمى كه بيشترين حرص را براى زنده ماندن دارند با آن همه امكانات علمى كه در اختيار دارند بيش از مقدار معمول زندگى نمى كنند!
اما امكان علمى : از نظر دانش امروز مشكلى از جهت نظرى در اين زمينه وجود ندارد. (80) اين موضوع در حقيقت بستگى دارد به نوع تفسيرى كه علم فيزيولوژى از پديده پيرى دارد. آيا پديده پيرى از يك قانون طبيعى سرچشمه مى گيرد، قانونى كه بر بافت و سلولهاى انسان ، حاكم است و پس از رسيدن به رشد كامل بتدريج سلولها سخت شده و توانايى كارى اش كم مى گردد و در نهايت از فعاليت باز مى ماند؟ آيا بدنى هم كه از هرگونه تاثير خارجى مصون بوده محكوم به فنا است ؟ يا اينكه اين فرسودگى و ناتوانى بافتها و سلولها در كارايى فيزيولوژى ، نتيجه نبرد با عوامل خارجى ؛ مانند ميكروبها و يا مسموميت است كه از راه پرخورى يا كار سنگين يا ديگر عوامل ، به وجود مى آيد؟
اين پرسشى است كه امروزه علم از خود مى كند و تلاش دارد براى آن پاسخى بيابد. البته جوابهاى علمى زيادى هم تاكنون به آن داده شده است .
اگر ما آن نظر علمى را بپذيريم كه مى گويد ناتوانى و پيرى ، نتيجه نبرد و كشمكش با عوامل مشخص خارجى است معنايش اين مى شود كه از جنبه نظرى امكان دارد وقتى بافتهاى تشكيل دهنده جسم انسان را، از عوامل تاثيرگذار، دور نگه داريم ، حيات طولانى شود و در نهايت بر پديده پيرى فايق آيد. و اگر نظريه ديگر را بپذيريم كه مى گويد پيرى يك قانون طبيعى براى سلولها و بافتهاى زنده است ؛ به اين نتيجه مى رسيم كه آنها تخم نيستى را با خود حمل مى كنند و زمانى به مرحله ناتوانى و پيرى رسيده و در نهايت مى ميرند.
ولى ما مى گوييم : حتى اگر اين نظريه را هم بپذيريم معنايش اين نيست كه هرگز اين قانون طبيعى انعطاف پذير نباشد بلكه اين قانون بر فرض ثبوت ، قانون انعطاف پذيرى است ؛ زيرا ما در زندگى خود مى بينيم و دانشمندان در آزمايشگاههاى علمى خود مشاهده مى كنند كه پيرى يك پديده فيزيولوژى است و وابسته به زمان نيست . گاهى زود فرا مى رسد و گاهى با فاصله زمانى بيشترى آشكار مى شود. گاهى فردى بسيار مسن ، نشانه اى از پيرى بر تن ندارد. به اين موضوع پزشكان هم اعتراف دارند.(81)
بلكه دانشمندان توانسته اند عملا از انعطاف پذيرى اين قانون كه تصور مى رود طبيعى باشد، بهره برده و عمر برخى حيوانات را صدها بار نسبت به عمر طبيعى شان بيشتر كنند و اين كار با ايجاد زمينه ها و عواملى بوده است كه كاربرى قانون پيرى را به تاءخير مى اندازد.
پس ثابت شد كه تاءخير عملكرد اين قانون با ايجاد زمينه ها و عوامل مشخص از نظر علمى ، ممكن است . گرچه هنوز علم نتوانسته است نسبت به انسان اين تاءخير را پياده كند و اين هم فقط به خاطر اين است كه انسان نسبت به ديگر جانوران ، مشكل خاص خود را دارد و اين بدان معناست كه از جهت علمى با توجه به موضع گيريهاى پوياى دانش امروزى ، هرگز مانعى در راه وقوع طول عمر انسان ، وجود ندارد، چه اينكه پيرى نتيجه كشمكش و برخورد با عوامل خارجى باشد و چه نتيجه قانون طبيعى سلولها كه خود راه فنا مى پيمايند.
بنابر آنچه گفته شد، درباره عمر حضرت مهدى و در پاسخ به ابهامات ، بايستى گفت : طول عمر براى انسان ، از نظر منطق و علم امرى ممكن است و علم تلاش مى كند بتدريج اين امكان نظرى را به امكان عملى تبديل سازد.
وقتى از نظر منطق و علم ، امكان وقوع عمر طولانى ثابت شد و معلوم گشت كه دانش بشرى در راه تبديل امكان نظرى به امكان عملى است .
ديگر جايى براى استبعاد تحقق اين مساءله براى شخص امام زمان باقى نمى ماند؛ جز اين اعجاب كه چگونه حضرت مهدى ، عليه السلام ، توانسته است بر علم پيشى گيرد و قبل از اينكه دست علم به سطح اين تحول يعنى امكان فعلى برسد، آن حضرت توانسته باشد امكان نظرى را به امكان عملى تغيير دهد؟!
و اين همانند كسى است كه در كشف داروى بيمارى صرع و سرطان بر علم ،پيشى گرفته باشد.
اگر مشكل همين باشد كه چگونه اسلام - اسلامى كه عمر اين رهبر را طراحى كرده است - در اين زمينه ، بر حركت علم پيشى گرفته و چنين تحولى را ايجاد كرده است ؟ جوابش اين است كه : اين تنها موردى نيست كه اسلام از كاروان علم ، پيشى گرفته است .
آيا شريعت اسلام در مجموع ، سالهاى سال بر حركت علم و تحولات طبيعى فكر انسان ، پيشى نگرفت !؟ (82)
آيا شريعت اسلام به طرح شعارهاى زيربنايى در امور اجرايى نپرداخت كه انسانها پس از گذشت صدها سال ، شايستگى رسيدن به آن را يافتند!؟
آيا شريعت اسلام ، قوانينى حكيمانه نياورده است كه انسان تا زمان گذشته نزديك ، اسرار علل آن را نمى توانست درك كند!؟
آيا دين آسمانى اسلام ، اسرارى از وجود را بازگو نكرد كه برخاطر هيچ انسانى خطور نكرده بود و پس از سير تكاملى دانش به اثبات رسيد!؟
بنابراين ! اگر ما به همه اينها معتقديم چرا براى صاحب اين رسالت يعنى خداوند سبحان ، زياده مى انگاريم كه در طراحى عمر حضرت مهدى ، عليه السلام ، بر علم پيشى بگيرد؟ (83)
البته ما در اينجا فقط از پديده هايى سخن گفتيم كه مى توانيم خود، آن را لمس كنيم ؛ ولى مى توانيم موارد ديگرى را كه رسالت آسمانى و وحى الهى براى ما بازگو كرده است بدان اضافه كنيم مثلا قرآن خبر مى دهد كه پيامبر، صلى اللّه عليه و آله ، شبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصى برده شد. (84) اين بردن را اگر بخواهيم در چارچوب قوانين طبيعى درك كنيم ؛ چنين مى نمايد كه در آنجا قانونى به كار برده شد كه علم پس از گذشت صدها سال توانست آن را كشف كند و عملى سازد. (85)
همان علم الهى كه به پيامبر اسلام ، صلى اللّه عليه و آله ، توانايى حركت سريع بخشيد قبل از اينكه علم بتواند چنين آرزويى را محقق سازد، همان دانش براى آخرين جانشين تعيين شده پيامبر، صلى اللّه عليه و آله ، عمر طولانى را تقدير كرد، قبل از اينكه علم بتواند طول عمر را براى انسانها تحقق بخشد.
آرى ، اين عمر طولانى كه خداوند به آن منجى منتظر، بخشيده است براى انسانهاى گذشته تا به امروز بسيار بعيد و دور از ذهن ، مى نمايد و تجربه دانشمندان نيز تاكنون كارساز نبوده است ؛ ولى آيا نقش تغيير بنيادين و ريشه اى كه بر عهده اين منجى گذاشته شده ، نسبت به زندگى انسانها و گذشته تاريخى شان ، غير متعارف نيست ؟
آيا قرار بر اين نيست كه با دست او جهان دگرگون شود و شالوده تمدنى نو بر اساس حق و عدالت پى ريزى گردد؟ پس چرا وقتى سرنوشت اين نقش بزرگ به برخى از پديده هاى شگفت انگيز و دور از عادت مانند طول عمر، بستگى مى شويم ؟ در حالى كه شگفتى اين پديده و غيرمرسوم بودن آن ، هر چقدر باشد به اهميت برنامه عظيم آن روز نمى رسد كه بايستى اجرا گردد.
وقتى ما حركت بزرگ تاريخ را (86) كه در گذشته ، مشابهى براى آن سراغ نداريم ، تجويز مى كنيم چرا عمر طولانى را كه همانندى برايش در زندگى سراغ نداريم ، تجويز نكنيم ؟! و من نمى دانم آيا اين تصادفى است كه در تاريخ فقط دو تن ماءمور پاكسازى تمدن انسان از مايه هاى تباهى و فساد گردند و آن را از نو بنا بسازند و هر دو عمرى طولانى چند برابر عمرهاى معمولى ما داشته باشند؟
يكى از اين دو تن ، نوح پيامبر است كه نقش خود را در گذشته بشريت اجرا كرد و قرآن تصريح مى كند كه وى نهصدوپنجاه سال در ميان قوم خود زندگى كرد (87) و پس از طوفان ، جهانى نو برپا ساخت . و آن ديگرى نقش خود را در آينده بشريت ، ايفا خواهد كرد. او مهدى است كه تا به حال بيش از هزار سال زندگى كرده است و قرار است در روز موعود، جهان را از نو بسازد.
چرا ما را كه حداقل نزديك به هزار سال زندگى كرد مى پذيريم ولى مهدى را نمى پذيريم ؟
گفتار دوم : اعجاز و عمر طولانى
دانستيم كه عمر طولانى از نظر علم ، ممكن است . حال اگر فرض كنيم از نظر علم امكان نداشته باشد و قانون پيرى و شكستگى قانونى حتمى باشد كه بشريت هرگز نتواند آن را تغيير دهد، در اين صورت چه مى شود؟
بايد گفت : در اين صورت طول عمر افرادى چون نوح و مهدى كه قرنها بر خلاف قوانين طبيعى كه در علم جديد به اثبات رسيده است زنده مانده اند از موارد اعجاز محسوب مى گردد.
معجزه ، در مقطع خاصى قانون طبيعت را از كار مى اندازد تا زندگى شخصى را كه رسالت به وجود او بستگى دارد حفظ كند.
معجزه طول عمر از نظر يك مسلمان كه عقيده خود را از قرآن و سنت برگرفته است دور از انتظار و منحصر به فرد نيست . (89) مثلا قانون طبيعت اين است كه جسمى كه حرارت بيشترى دارد در جسمى كه حرارت كمترى دارد اثر مى گذارد تا جايى كه هر دو يكسان شوند و قاطعيت اين قانون از قانون پيرى هم بيشتر است ؛ در حالى كه مى دانيم اين قانون براى حفظ زندگى حضرت ابراهيم ، عليه السلام ، از تاءثير افتاد زيرا تنها راه براى نگهدارى او بود؛ وقتى آن حضرت به آتش در افتاد وحى آمد:
يا نار كونى بردا و سلاما
اى آتش بر ابراهيم خنك و سلامت باش !. (90)
و ابراهيم سالم بدون هيچ گزندى از آتش بيرون آمد!
و همچنين است ديگر قوانين طبيعى كه براى شمارى از پيامبران و حجتهاى الهى در روى زمين از كار افتاد؛ دريا براى موسى شكافته شد؛ (91) روميان تصور كردند عيسى را دستگير كرده اند در حالى كه اشتباه مى كردند؛ (92) پيامبر اسلام ، صلى اللّه عليه و آله ، در حالى كه گروه زيادى از قريش خانه اش را در محاصره داشتند و ساعتها در كمين او بودند، از خانه بيرون آمد و از ميان آنان گذشت در حالى كه خداوند وى را از ديد آنان پنهان داشت . (93)
در همه اين نمونه ها قانون طبيعت براى حمايت و حفاظت يك شخص از كار مى افتد؛ زيرا حكمت الهى اقتضاى زنده ماندن او را داشته است و قانون پيرى هم مى تواند در زمره يكى از اين نمونه ها باشد.
شايد بتوان از آنچه تا به حال اتفاق افتاده يك نتيجه كلى به دست آورد و آن اينكه : هر وقت حفظ جان حجتى الهى در روى زمين نياز به تعطيل قانونى طبيعى داشته باشد و هر گاه ادامه زندگى آن شخصيت براى انجام يك طرح مهم ، ضرورى باشد در اين هنگام لطف الهى باعث مى شود كه آن قانون طبيعى موقتا از كار بيفتد ولى وقتى شخصيتى وظيفه الهى خود را به انجام رساند، مطابق قوانين طبيعى مى ميرد و يا به شهادت مى رسد.
در اينجا هم ، ما با يك سؤ ال روبرو مى شويم و آن اينكه چگونه ممكن است يك قانون از كار بيفتد؟ (94) چگونه مى شود پيوند حتمى و ضرورى ميان پديده ها گسسته شود؟ آيا اين با علم تناقض ندارد؟ علمى كه قوانين طبيعى را كشف و بر اساس آزمايش و استقراى منطقى ، پيوندهاى ضرورى آن را شناسايى كرده است .
در جواب بايد گفت كه خود علم با عقب نشينى از انديشه ضرورى بودن قوانين طبيعى به اين پرسش ، پاسخ داده است .
توضيح اينكه ، علم بر اساس آزمايش و مشاهدات ، قوانين طبيعى را كشف مى كند؛ هر گاه پديده اى طبيعى هميشه دنبال پديده اى بيايد از اين پيوستگى به يك قانون كلى پى مى بريم و آن اينكه هر جا آن پديده اولى پيدا شد دنبالش پديده دومى مى آيد. ولى علم نمى گويد بايستى ميان آن دو پديده ، يك وابستگى ذاتى حتمى وجود داشته باشد كه از ژرفاى آنها سرچشمه گرفته است ؛ زيرا حتميت و ضرورت ، يك حالت غيبى است كه وسايل آزمايشگاهى و علمى نمى تواند آن را اثبات كند. از اين رو منطق علم جديد تاءكيد مى كند كه قانون طبيعى - آنگونه كه علم تعريف مى كند - سخن از ارتباط و علاقه حتمى ندارد بلكه سخن از مقارنه دائمى ميان دو پديده دارد. (95) پس اگر معجزه آمد و اين دو پديده طبيعى را از هم جدا كرد چنين چيزى هرگز گسستن يك رابطه ضرورى و حتمى نيست .
حقيقت اين است كه معجزه به معنى دينى كلمه در پرتو منطق علم جديد بيش از آنچه نقطه نظر علم قديم بود، قابل فهم شده است ، زيرا ديدگاه گذشتگان اين بود كه هر پديده اى اگر با پديده ديگر مقارنه داشت ، رابطه آندو ناگسستنى است و معنايش اين بود كه محال است يكى از ديگرى جدا شود. ولى در منطق علم روز اين رابطه به قانون مقارنه يا قانون تتابع شايع (96) تعبير مى شود. بدون اينكه رابطه غيبى و حتمى ميان آن دو لازم شمرده شود.
با اين ديد معجزه يك حالت استثنايى براى اين عموم مى گردد بدون اينكه با يك ضرورت ، اصطكاك پيدا كند يا منجر به يك امر محال و نشدنى گردد.
و ما بنابر آنچه به عنوان اساس استقراء در منطق (97) پذيرفته ايم با نظر علم جديد موافقيم و مى گوييم : استقراء دليلى بر رابطه ضرورى ميان دو پديده اقامه نمى كند بلكه تنها دلالت بر وجود يك تفسير مشترك در تقارن دائمى و تعاقب دائمى ميان دو پديده دارد و همانطور كه مى شود اين تفسير مشترك را بر اساس حكمتى فرض كرد كه باعث شده نظم آفرين جهان ، رابطه مستمرى ميان پديده هاى خاصى برقرار كرده باشد. و همين حكمت احيانا ممكن است خود، دعوت به استثنا كند كه در اين صورت معجزه رخ مى دهد.
گفتار سوم : اصرار بر رهبرى اين شخص كه نتيجه اش تعطيلى قوانين طبيعى است ، چرا؟
در اينجا به طرح پرسش دوم مى پردازيم كه مى گويد: علت اينهمه اصرار از جانب خداوند متعال نسبت به اين شخص خاص چيست كه براى طولانى كردن عمر او قوانين طبيعى از كار بيفتد؟ چرا رهبرى آينده به كسى واگذار نمى شود كه مولود آينده باشد و اتفاقات و پيشامدهاى مهم روز موعود، او را بسازد و سپس به ميدان آمده و نقش خود را ايفا كند؟ به عبارت ديگر فايده اين غيبت طولانى چيست ؟
بسيارى از كسانى كه اين را مى پرسند نمى خواهند يك جواب تعبدى بشنوند. البته ما معتقديم كه دوازده امام يك مجموعه منحصر به فرد است (98) كه تعويض هيچ يك از مهره هاى آن به هيچ وجه امكان ندارد ولى اين افراد مى خواهند براى اين ديدگاه يك توجيه جامعه شناختى بر اساس حقايق محسوس داشته باشند كه خود آن انقلاب بزرگ و فراورده هاى شدنى آن را تبيين كند.
بر اين اساس موقتا از معتقدات خود نسبت به امامان معصوم (99) چشم مى پوشيم و اين پرسش را مطرح مى كنيم كه : آيا ما مى توانيم نسبت به تغيير مورد نظر از طريق بررسى سنتهاى اجتماعى و تجربيات زندگى ، چنين نتيجه بگيريم كه يكى از عوامل پيروزى و موفقيت رهبر منتظر، همين عمر طولانى است ؟ جواب ما مثبت است به چند دليل ، از جمله اينكه : ايجاد يك دگرگونى بنيادين مى طلبد كه رهبرى آن در دست انسانى فوق العاده از نظر روحى باشد؛ با شناختى كامل از تواناييها و برتريهاى مكتب خود و آگاهى ژرف از ضعف نظامهايى كه بايستى منهدم كند و تمدنى نو بر ويرانه آن بسازد.
به هر مقدار كه جان و دل رهبر نظم نوين جهانى از ابتذال و پوچى تمدنى كه به جنگش برخاسته ، آگاه باشد و بداند كه آن تمدن تنها يك نقطه كوچك نسبت به خط طولانى تمدن انسانى است ، به همان مقدار از نظر روحى (100) قدرت بيشترى براى رو در رويى و پايدارى مى يابد و آنقدر مى جنگد تا پيروزى را به دست آورد.
روشن است كه مقدار لازم اين روان شناختى با حجم دگرگونى مورد نظر و با تمدنى كه بايد واژگون شود، تناسب دارد. اين درگيريها هر چه با نظامهاى بزرگتر و تمدنهاى كهن تر باشد، شناخت فراگيرترى را مى طلبد.
و چون در روز موعود مقرر است كه جهان پر از ظلم و ستم با همه زرق و برق و جلوه هاى رنگارنگش زير و زبر شود، طبيعى است كه بايد دنبال شخصى بود كه يك تنه از همه جهان فراتر بوده ؛ و مولود تمدنى نباشد كه مى خواهد آن را دگرگون و كاخ عدل را بر ويرانه آن بسازد؛ زيرا كسى كه در سايه يك تمدن كهن و ريشه دار كه همه جهان تحت تاءثير سيطره ارزشى آن است بزرگ شود در مقابل آن تمدن احساس كوچكى مى كند، دليل آن هم اين است كه آن فرد از وقتى كه چشم به جهان مى گشايد و از هنگامى كه پرورش مى يابد تا زمانى كه بزرگ مى شود همواره حاكميت آن تمدن را مى بيند و به هر جا نگاه مى اندازد جز جلوه هاى رنگارنگ آن را نمى بيند.
وبالعكس كسى كه با تاريخ زندگى كرده و پيش از آنكه اين تمدن شكل بگيرد حضور داشته و همه تمدنهاى بزرگ و فروپاشى (101) آنان را يكى پس از ديگرى با چشمان خود ديده باشد، نه اينكه فقط تاريخ را خوانده باشد؛ تمدنى را ديده است كه بايستى آخرين پرده از داستان زندگى انسان قبل روز موعود را به نمايش بگذارد. در واقع چنين كسى اين تمدن را پيش از پيدايش و قبل از جوانه زدن ديده و سپس شاهد پيدايش و ظهور و بروز آن بوده ، تا اينكه به مرحله رشد رسيده و بالاخره زمانى كه كاملا شكوفا گشته و بتدريج بر همه مقدرات جهان سيطره پيدا كرده است .
در حقيقت شخصى كه همه اين مراحل را با زيركى و آگاهى كامل پشت سر گذاشته به اين غول وحشتناك - كه در صدد از پاى درآوردن آن است - از آن زاويه تاريخى كه با چشمان خود ديده است مى نگرد، نه اينكه فقط به كتابهاى تاريخى مراجعه كرده و يا به عنوان يك سرنوشت محتوم آن را پذيرفته باشد. چنين شخصى قطعا ديدگاهش همانند ديدگاه روسو (102) نخواهد بود كه درباره او مى گويند: حتى تصور اين كه فرانسه روزى بدون شاه باشد او را دچار ترس و وحشت مى كرد. با اين كه او در جهان انديشه و فلسفه از بزرگترين مبلغان و داعيان دگرگونى سياست حاكم بود. و اين بدان علت بود كه روسو در فضاى پادشاهى پرورش يافته بود و در طول زندگى در جو پادشاهى تنفس مى كرد.
ولى شخصى كه در همه تاريخ حضور داشته ، خود داراى ابهت تاريخ و قدرت تاريخ است و كاملا مى داند كه آنچه اينك حاكميت دارد، گوشه اى از تاريخ و قدرت تاريخ است كه با زمينه هاى خاصى به وجود آمده است و با گذشت زمان و زمينه هاى جديد از ميان خواهد رفت و چيزى از آن باقى نخواهد ماند؛ چنان كه در گذشته نزديك يا دور اصلا وجود نداشت . وانگهى عمر تمدنها هر چند طول بكشد نسبت به عمر طولانى تاريخ چند روزى بيش نيست .
اجازه بدهيد سؤ الى بكنم ، آيا سوره كهف و سرگذشت جوانانى را كه به خداى خود ايمان آوردند و خداوند بر هدايتشان افزود خوانده ايد؟ (103)
جوانانى كه با نظامى بت پرست و خودكامه مواجه بودند كه صداى توحيد را در گلو خفه مى كرد و نمى گذاشت در صف متحد شرك ، خللى وارد آيد. جوانانى كه نفس در سينه آنان تنگ شد و نااميدى بديشان روى آورد و همه درها را به روى خود بسته يافتند؛ وقتى چنين ديدند به غارى پناه بردند و از خداوند براى مشكل خود چاره خواستند. براى اين جوانان بسيار سنگين بود كه باطل حاكم باشد و حق محكوم ، و ستمگران هر كسى را كه قلبش براى حق مى تپيد، نابود سازند.
آيا مى دانيد خداوند با ايشان چه كرد؟ خداوند آنان را سيصدونه سال در آن غار خواب كرد(104) و سپس از خواب برانگيخت و به صحنه زندگى بازگرداند در حالى كه آن نظام بيدادگر سقوط كرده و به زباله دان تاريخ سپرده شده بود و ديگر هيچ قدرتى نداشت .
چرا خداوند چنين كرد؟ براى اين كه آن جوانان برومند، فروپاشى حكومت باطل را با چشم خود ببيند. همان حكومتى كه سيطره و وجودش براى آنان بسيار بزرگ و مهم مى نمود. اينك با چشمان خود پايان كار آن نابكاران را مى ديدند تا در نظرشان قدرت و تواناييهاى ستمكاران تاريخ ، كوچك و حقير جلوه كند.
اگر اصحاب كهف به خاطر آن اتفاق نادر كه در سيصد سال به زندگى شان افزود، توانستند بروشنى همه چيز را ببينند و روحيه اى برتر يابند پس براى آن امام منتظر، در تمام عمر طولانى اش چنين اتفاقى حاصل بوده است و به او امكان مى داده كه حركت اين انسان سترگ را از آغاز تا كنون ببيند.
گذشته از اين ، تجربه اى كه از همراهى با تمدنها حاصل مى شود و حضور شخصى در حركتها و دگرگونيهاى تاريخى اثر شگرفى در آمادگى فكرى و كارايى رهبر براى روز موعود دارد و باعث مى شود همه رفتارهاى كاربردى ديگران را با تمام نقطه هاى قوت و ضعف و خطا و صواب بشناسد و با كمال آگاهى و شناخت نسبت به عوامل و اسباب و جهت گيريهاى تاريخى ، دست به اصلاح جامعه بزند.
البته اين انقلاب بزرگى كه اجراى آن بر دوش امام منتظر گذاشته شده بر پايه و بنياد اسلام است و طبيعى است كه رهبرى آن بايستى به مصادر و منابع نخستين اسلام كاملا نزديك باشد و شخصيت او به طور كامل و مستقل شكل گرفته و از تاءثيرات تمدنى كه مى خواهد با آن بجنگد به دور باشد.
اما كسى كه در دامن آن تمدن به دنيا آمده ، پرورش يافته و افكارش در چارچوب آن رشد كرده است ، قطعا نمى تواند به دور از رسوبات و نوع تفكر آن تمدن باشد، اگر چه خود جريان دگرگون سازى آن تمدن را رهبرى كند.
پس براى اين كه تاءثير ناپذيرى چنين رهبرى از آن تمدن ، تضمين گردد، لازم است شخصيت او در آن مرحله تمدنى پيشين كه از نظر روح كلى و مبداء پيدايش به آن تمدن كه قرار است در روز موعود به رهبرى او تحقق يابد، نزديكتر است ، به گونه اى كامل شكل گرفته باشد.(105)
گفتار چهارم : شايستگيهاى رهبر منتظر چگونه به كمال رسيد؟
اينك به پرسش سوم مى رسيم كه مى گويد: شايستگيهاى آن رهبر منتظر چگونه به كمال رسيد (و آماده رهبرى شد)، با اينكه او و پدرش ، امام عسكرى ، عليه السلام ، را بيشتر از پنج سال همراهى نكرد و مى دانيم كه پنج سالگى دوران طفوليت است و هرگز براى رشد شخصيتى يك رهبر كافى نيست ؛ پس چه زمينه هايى در تكامل وى ، نقش داشته است ؟
جواب اين است كه : آن حضرت پس از رحلت پدر، جانشين وى در امامت و رهبرى شد و اين بدان معنا است كه ايشان همه ويژگيهاى فكرى و روحى يك امام را در همان اوان كودكى دارا بوده است .
امامت زودرس هم رخدادى سابقه دار است ؛ چند تن از پدران آن حضرت نيز چنين بوده اند، مانند امام محمدبن على جواد، عليه السلام ، كه در سن هشت سالگى (106) و امام على بن محمدهادى ، عليه السلام ، كه در نه سالگى (107) به امامت رسيدند.
ولى اين پديده در حضرت مهدى ، عليه السلام ، به اوج خود مى رسد و مى بينيم كه در پنج سالگى به امامت رسيده است . دليل اينكه ما اين پديده را يك واقعيت تاريخى مى ناميم اين است كه اين امر در رابطه با برخى از پدران آن حضرت ، يك واقعيت ملموس و عينى بوده است ، مسلمانان آن را درك كرده و با آن زندگى كرده اند و هيچ چيز براى اثبات يك واقعيت ، بهتر از وقوع آن در ميان يك جمعيت نيست .(108)
توضيح اين مساءله نياز به بيان چند نكته دارد:
الف ) امامت يك پايگاه سلطنتى نبود كه با وراثت از پدر به پسر برسد و نظام حاكم از آن پشتيبانى كند؛ همانند خلافت فاطميان و عباسيان ؛ بلكه امام از راه نفوذ فكرى و اثر معنوى در ميان نهادهاى مردمى ، حمايت گسترده ايشان را به دست مى آورد به گونه اى كه مردم كسى را جز امام ، لايق رهبرى اسلام نمى دانستند.
ب ) اين نهاد مردمى از همان صدر اسلام ، تشكيل شده بود ولى در عهد امام باقر و امام صادق ، عليهماالسلام ، بيشتر شكوفا و گسترده گشت . مدرسه اى كه اين دو امام درون پايگاهها تشكيل دادند، موج فكرى وسيعى را در جهان
اسلام ايجاد كرد. صدها فقيه ، متكلم ، مفسر و ديگر دانشمندان اسلام شناس و انسان شناس در اين مدرسه مشغول بودند به گونه اى كه يكى از راويان آن زمان (حسن بن على وشاء) مى گويد:
روزى من وارد مسجد كوفه شدم و ديدم نهصد دانشمند(109) در آنجا گرد آمده و همگى از امام صادق ، عليه السلام ، روايت مى كنند!.
ج ) از نظر اين مدرسه و نهادهاى مردمى وابسته به آن ، شرايط صلاحيت براى امامت بسيار سخت بود؛ زيرا معتقد بودند كسى لياقت رهبرى دارد كه از همه علماى معاصر عالمتر و داناتر باشد(110) و گرنه او امام نخواهد بود.
د) در راه اين عقيده ، بسيارى از مردم جان خويش را فدا كردند و قربانيهاى فراوان دادند. خلفاى آن زمان اين مكتب را - لااقل از نظر فكرى - دشمن خويش مى دانستند و در طول تاريخ ، به آزار و اذيت ، زندان ، شكنجه و قتل آنان پرداختند و صدها تن در سياهچالها با مرگ روبرو شدند. اين قرائن و شواهد نشان مى دهد كه عقيده استوار بسيار گران تمام مى شد(111) در حالى كه آنان هيچ محركى جز عقيده استوار و نيت پاك نداشتند.
ه ) امامانى كه اين توده هاى مردمى ، رهبرى شان را گردن نهاده بودند هرگز از مردم جدا نبودند و همچون شاهان در كاخهاى بلند، پنهان نمى شدند بلكه هميشه در كنار مردم و در ميان مردم زندگى مى كردند؛ مگر زمانى كه از طرف حاكمان ، زندانى يا تبعيد مى گشتند.
اين حقيقت را ما از ارتباط بسيارى از راويان و محدثان با آنان ، از مكاتباتى كه با معاصران خود داشته اند، از ديدارها و مسافرتهايى كه داشته اند و بالاخره از نمايندگانى كه به اطراف و اكناف جهان اسلام مى فرستاده اند، برداشت مى كنيم . شيعيان و پيروان به حضور آنان مى رسيدند و براى انجام مناسك حج (112) به مكه مى رفتند و يا در مدينه منوره به زيارت امام خود مى شتافتند.
همه اينها حكايت از ارتباط پيوسته ميان امام و پيروانش از هر طبقه در سراسر جهان آن روز مى كند.
و) دستگاه خلافت به ائمه ، عليهم السلام ، و رهبرى معنوى و فكرى ايشان به عنوان يك خطر بزرگ ، مى نگريست و بر اين اساس همه تلاش خود را در راه نابودى اين رهبرى به كار مى برد و از هيچ آزارى رويگردان نبود و براى حفظ موجوديت خويش ، گاه سنگدلى و قساوت را به تمام معنا به نمايش مى گذاشت . دستگيرى ، اسارت و تبعيد امامان ، عليهم السلام ، هميشگى بود،(113) با اين كه اين كارها اثر نامطلوبى در روحيه مسلمانان بويژه دوستداران ائمه مى گذاشت و بسيار آزرده خاطر مى گشتند.
حال اگر اين شش نكته مهم تاريخى و واقعى را در نظر بگيريم ، چنين نتيجه مى دهد كه امامت خردسال ، يك توهم نبوده بلكه واقعيت داشته است ؛ زيرا امام خردسال كه پا به صحنه مى گذارد و خود را رهبر فكرى و معنوى مسلمانان معرفى مى كند و توده وسيعى به رهبرى و ولايت او گردن مى نهند، مسلما بايستى از دانش و شناخت و جهان بينى ، بهره فراوان داشته باشد و در فقه ، تفسير، كلام ، و ديگر علوم ، سرامد روزگار خويش باشد و گرنه هرگز امكان ندارد از حمايتهاى مردمى برخوردار گردد. با توجه به اين كه امامان شيعه در موقعيتى بودند كه مردم مى توانستند با آنان بجوشند و هر كسى مى توانست از زندگى شخصى و مقام علمى - فرهنگى آنان باخبر باشد.
آيا مى شود كودكى ، مدعى امامت باشد و با اين نام ، پرچم اسلام را در دست گيرد و در معرض ديد و شنود توده هاى مردمى باشد، به او ايمان بياورند و در راه ايمان ، تاوان سنگينى بپردازند و زندگى و امنيت خود را فدا كنند؛ بدون آنكه حتى به خود زحمت دهند كه صلاحيت اين كودك (114) را براى امامت ، بررسى كنند و يا شگفتى و اهميت اين مساءله ، آنان را به فكر و كنكاش وا ندارد؟!
فرض مى كنيم مردم براى كشف حقيقت حركت نكردند، آيا مى شود روزها، ماهها و بلكه سالها بگذرد و على رغم برخوردهاى طبيعى و هميشگى ميان امام و مردم ، حقيقت آشكار نگردد؟! آيا باور كردنى است كه امام از نظر دانش و انديشه يك كودك باشد و در اين رابطه طولانى ، حقيقت پنهان بماند؟!
يا اگر فرض كنيم براى طرفداران امامت ، امكان كشف حقيقت نبود، چرا حكومت وقت ، سكوت كرد؟ اگر مى توانست چرا افشاگرى نكرد؟ قطعا براى حكومت خيلى آسان بود، امام خردسالى را كه از نظر فكرى و فرهنگى كودك است ، رسوا سازد و براحتى مى توانست واقعيت را براى پيروان او و ديگران آشكار كند و بى كفايتى او را براى رهبرى به اثبات رساند.
اگر افشاگرى نسبت به بى كفايتى فردى در سنين چهل - پنجاه سالگى كه با فرهنگ و آداب روز آشناست ، مشكل باشد؛ هرگز، اعلان بى كفايتى يك كودك معمولى هرچند باهوش و زيرك باشد، مشكل نيست آن هم امامتى كه شيعه امامى به رسميت مى شناسد و شرطهاى سختى را براى آن لازم مى داند.(115) اين كار بمراتب از روشهاى خشن ديگر كه به نابودى بسيارى از مردم منجر مى گشت ، براى حكومت آسانتر بود.
تنها توجيه علت سكوت حكومتهاى معاصر و عدم استفاده از اين برگ برنده (116) اين است كه مى دانسته اند امامت خردسال ، پديده اى واقعى بوده و ساختگى نيست .
حقيقت اين است كه حكومتها تلاش مى كردند اين برگ را رو كنند ولى فورا متوجه مى شدند كه نمى توانند و تاريخ براى ما از اين تلاشها و شكستها سخن گفته است .(117) ولى هرگز در جايى نگفته است كه امام خردسال ، متزلزل گشته و در تنگنا قرار گرفته و يا مردم اعتماد خود را نسبت به او از دست داده اند.
و اين معناى همان حرف ماست كه امامت خردسال در زندگى امامان شيعه ، رخدادى واقعى به حساب مى آمده و هرگز يك فرضيه خشك و خالى نبوده است ؛ و اين پديده ريشه در ميراث آسمانى دارد، ميراثى كه از كرانه هاى رسالت الهى سرچشمه مى گيرد و براى مثال كافى است حضرت يحيى ، عليه السلام ، را نمونه بياوريم ؛ خداوند درباره او مى فرمايد:
يا يحيى خذ الكتاب بقوة و آتيناه الحكم صبيا . (118)
اى يحيى ! كتاب (خدا) را با قوت بگير. و ما فرمان نبوت (و عقل كافى ) در كودكى به او داديم .
وقتى ثابت شد كه امامت و پيامبرى براى خردسال يك رخداد واقعى بوده است ، جاى اعتراض در زمينه حضرت مهدى و جانشينى او از پدر باقى نمى ماند.(119)
گفتار پنجم : چگونه بپذيريم كه (امام ) مهدى وجود خارجى دارد؟
اكنون به پرسش چهارم مى رسيم كه مى گويد: فرض كنيم امام موعود ممكن باشد و عمر طولانى ، امامت خردسال و غيبت مطلق را نيز امكان پذير بدانيم ولى اين امكان در حدى نيست كه ثابت كند چنين شخصى در خارج ، تحقق پيدا كرده است . پس ، از چه راهى به وجود خارجى مهدى ايمان بياوريم ؟ آيا چند روايت كه در لابه لاى كتابها از پيامبر اكرم ، صلى اللّه عليه و آله نقل شده كافى است كه ما را به وجود امام دوازدهم پايبند سازد؛ در حالى كه چنين پندارى از ساختار ذهنى انسان بسيار دور است . اصلا چگونه مى شود اثبات كرد كه مهدى واقعا در تاريخ وجود داشته است ؟ شايد شرايط خاص روحى - روانى اين باور را در ذهن مردم جا انداخته باشد؟(120)
در جواب مى گوييم : اين اصل كه مهدى رهبر موعود و منجى عالم بشريت است به صورت عام در احاديث نبوى ، به صورت خاص در روايات ائمه اهل بيت ، عليهم السلام ، آمده است . در اين روايات مساءله به گونه اى مورد تاءكيد قرار گرفته كه به جاى هيچ گونه شكى باقى نمى گذارد.
چهارصد حديث فقط از طريق برادران اهل سنت (121). شمارش شده كه به ضميمه روايات شيعه به بيش از شش هزار روايت مى رسد(122)؛ و چنين آمارى بسيار بالاست . در مورد خيلى از مسائل بديهى اسلام كه مسلمانان به آن معتقدند، اين همه روايت وارد نشده است .
اما تجسم اين انديشه در وجود امام دوازدهم ، عليه السلام ، هم دلايل كافى دارد كه كاملا اقناع كننده است . اين دلايل را مى توان در دو دليل يكى نقلى و ديگرى علمى ، خلاصه كرد:
دليل نقلى ، وجود امام موعود را اثبات مى كند و دليل علمى ، ثابت مى كند كه امام مهدى يك اسطوره و يك فرضيه نيست ، بلكه حقيقتى است كه وجود او در تاريخ لمس شده است .
دليل نقلى
صدها روايت و حديث از پيامبر اكرم ، صلى اللّه عليه و آله ،(123) و ائمه اهل بيت ، عليهم السلام ، رسيده است كه مى گويد مهدى موعود داراى اين خصوصيات است : از اهل بيت (124) است ، از فرزندان فاطمه (125) است ، از نسل حسين (126) و نهمين فرزند آن حضرت (127) است . همچنين رواياتى وجود دارد كه مى گويد جانشينان پيامبر، صلى اللّه عليه و آله ، دوازده نفر مى باشند.(128)
اين روايات ، مهدى موعود را در شخص امام دوازدهم ، منحصر و متعين مى كند و با اينكه ائمه ، عليهم السلام ، براى حفظ آن حضرت از ترور و قتل (129)، سعى داشتند مساءله در سطح عمومى مطرح نشود، در عين حال روايات زيادى در اين زمينه وارد شده است . البته زيادى روايت به تنهايى نمى تواند مقبوليت آن را برساند بلكه در اينجا قرينه و گواه خاصى وجود دارد كه دليل بر صحت اين روايات است .
در حديث شريف نبوى ، سخن از امامان ، جانشينان ، اميران و سخن از دوازده تن آمده است . متن احاديث مختلف است ؛ در بعضى دوازده امام و در بعضى دوازده خليفه و در بعضى ديگر دوازده امير، ذكر شده است .
بعضى از مولفان ، تعداد اين احاديث را بيش از دويست و هفتاد، شمارش كرده اند كه همگى از كتابهاى معتبر شيعه و سنى از قبيل : صحيح البخارى (130)، صحيح مسلم (131)، سنن ترمذى (132)، سنن ابى داود(133)، مسند احمد(134) و المستدرك على الصحيحين ، حاكم نيشابورى (135) نقل شده است .
مساءله ويژه و قرينه مهم اين است كه بخارى كه از ناقلان اين حديث است خود از معاصران امام نهم و دهم و يازدهم بوده است و اين خيلى معنا دارد؛ زيرا نشان مى دهد كه اين روايت قبل از اينكه مفاد و مضمون آن در خارج ، تحقق پيدا كند و قبل از اينكه انديشه دوازده امامى وجود و ظهور يابد از زبان پيامبر به ثبت رسيده است و اين مى رساند كه نقل اين حديث ، انعكاس يك پديده خارجى نبوده است ؛ چرا كه معمولا احاديث ساختگى ، به توجيه جريانهاى خارجى و وقوع يافته ، مى پردازد.
پس ما مى توانيم با توجه به اينكه اين حديث قبل از تحقق كامل و پيدايش امامان دوازده گانه ، ثبت شده است ، تاءكيد مى كنيم اين حديث ، توجيه نمى كند بلكه حقيقتى است كه از زبان پيامبر اكرم ، صلى اللّه عليه و آله ، و كسى كه جز از زبان وحى سخن نمى گويد(136)، بازگو شده است . ابتدا فرموده است : جانشينان من دوازده تن مى باشند(137) و سپس دوازده امام از على ، عليه السلام ، تا امام مهدى ، عليه السلام ، آمده اند تا اين حديث شريف معنا و تفسير واقعى (138) خود را بازيابد.
دليل علمى
دليل علمى تجربه است ، تجربه اى كه مدت زمان هفتاد سال گروهى از مردم با آن زندگى كردند؛ يعنى غيبت صغرى كه بايستى مختصرى درباره اين غيبت (139)، توضيح دهيم :
غيبت صغرى مرحله اول امامت حضرت مهدى ، عليه السلام ، بوده است . از ابتدا چنين مقدر بوده كه آن حضرت پس از رسيدن به امامت مى بايستى بلافاصله از ديد عمومى پنهان شود و در ظاهر از آنچه در جامعه رخ مى دهد فاصله بگيرد؛ اگر چه در واقع او از نزديك همه وقايع را احساس و ادراك مى كند. اما بايد توجه داشت كه اگر آن غيبت به يكباره رخ مى داد ضربه سنگينى به پايگاههاى مردمى و طرفداران امامت وارد مى شد؛ زيرا مردم قبل از آن با امام خود ارتباط داشتند، در مشكلات به او رجوع مى كردند و اگر ناگهان امام غايب مى شد و امت احساس مى كرد كه ديگر دسترسى به رهبر فكرى و معنوى خود ندارد ممكن بود همه چيز از دست برود و آن جمع به تفرقه دچار شود.
بنابراين لازم بود كه براى اين غيبت زمينه سازى شود تا مردم بتدريج با آن خو بگيرند و خود را بر اساس آن بسازند. با غيبت صغرى در واقع اين زمينه سازى صورت گرفت . در اين زمان امام مهدى از ديده ها پنهان بود ولى ايشان از طريق نمايندگان ، وكيلان و ياران مورد وثوق كه به منزله حلقه اتصال ايشان با مردم معتقد به طريق اماميه ، بودند با شيعيان خود ارتباط داشتند.(140) در اين مدت ، چهار تن از پاكترين و باتقواترين مؤمنان نيابت و جانشينى آن حضرت را بر عهده داشتند؛ بدين ترتيب :
1. عثمان بن سعيد عمرى
2. محمدبن عثمان بن سعيد عمرى
3. ابوالقاسم حسين بن روح
4. ابوالحسن على بن محمد سمرى
اين چهار تن (141) به ترتيب نيابت را بر عهده داشتند و هر يك وفات مى كرد ديگرى به دستور حضرت مهدى ، عليه السلام ، جانشين او مى شد.
نايب با شيعيان رابطه داشت ، پرسشها و مشكلاتشان را به امام مى رساند و جوابها(142) را گاه شفاهى و بسيارى از اوقات مكتوب به آنان باز مى گرداند، و با اين روابط غيرمستقيم توده هايى كه از ديدن امام محروم شده بودند آرامش مى يافتند. آنها مى ديدند كه همه نامه ها و مكتوب هايى كه از حضرت مهدى ، عليه السلام ، به دستشان مى رسد با يك اسلوب و با يك سبك (143) است و در طول اين هفتاد سال و نيابت اين چهار تن ، هيچ تغييرى در آن ديده نشد.
سمرى كه آخرين نايب بود از پايان غيبت صغرى و شرع غيبت كبرى خبر داد. در غيبت كبرى ديگر فرد خاصى نيابت و وكالت از آن حضرت نداشت . در غيبت صغرى زمينه آماده شده بود كه مردم با غيبت كبرى خو بگيرند و به خود وحشت راه ندهند. از آن به بعد بود كه مردم وظيفه داشتند به وكيلان و نايبان عمومى (144) آن حضرت روى آورند يعنى مجتهدان عادل و آگاه به امور دين و دنيا.
از آنچه گفته شد شما مى توانيد موضوع راارزيابى كنيد و بروشنى بفهميد كه حقيقتى بوده است خارجى ، كه گروهى از مردم با آن زندگى كرده اند و سفيران آن حضرت در مدت هفتادسال واسطه ميان او و مردم بوده اند و هيچ كس در هيچ زمينه اى خطايى از آنان نديده و نشنيده است .
شما را به خدا سوگند آيا تصور مى كنيد امكان داشته باشد يك دروغ هفتادسال دوام بياورد و چهار نفر با هماهنگى كامل و يك صدا، يك نقش را بازى كنند؟
آنان با رفتار صميمانه خود چنان در مردم ايجاد اطمينان كرده بودند كه همه به گفتار و كردار آنان ايمان داشتند.
آيا مى شود اين چهار تن به گونه اى نقش بازى كنند كه هيچ كس به حقيقت پى نبرد در حاليكه اين افراد هيچ رابطه خاصى با هم نداشته اند تا بگوييم در اين قضيه تبانى كرده بودند.
از قديم گفته اند: طناب دروغ ، كوتاه است . منطق نيز حكم مى كند امكان ندارد يك دروغ بتواند بدين شكل دوام بياورد و در تمام اين مدت و با همه بده و بستانها و روابط مختلف موضوع كشف نگردد و همه به درستى آن ايمان داشته باشند.
بدينسان در مى يابيم كه پديده غيبت صغرى مى تواند به عنوان يك آزموده علمى ، دليل بر واقعيت خارجى يك موضوع باشد و آن وجود،(145) زندگى و سپس غيبت حضرت مهدى ، عليه السلام ، است . آن حضرت پس از غيبت صغرى ، خود اعلام كرده است كه در پرده غيبت كبرى خواهد رفت و از نظرها پنهان خواهد گشت و هيچ كس او را نخواهد ديد.(146)
گفتار ششم : چرا امام زمان تاكنون ظهور نكرده است ؟
وقتى آن حضرت خود را براى يك دگرگونى اجتماعى آماده ساخته چه چيز مانع وى شده است كه در دوره غيبت صغرى يا سالهاى پس از آن به ميدان بيايد و غيبت خود را طولانى نسازد؛ با توجه به اينكه در آن زمان ، زمينه و شرايط كارهاى اجتماعى و اصلاحى بسيار آسان تر بوده است ؟
آن حضرت به واسطه رابطه مستقيمى كه بر اثر برنامه ريزيهاى خاص در زمان غيبت صغرى با مردم داشت ، اين مكان را يافته بود كه ياران خود را گرد آورد و با قدرت ، كار خود را شروع كند. قدرتهاى حاكم آن زمان نيز به اين مرتبه از توان و نيروى دهشتناك كه انسان امروزه بر اثر پيشرفت علم و صنعت به آن دست يافته است ، نرسيده بود.
جواب اين است كه هر كارى براى تغيير ساختار جامعه به وقوع پيوندد؛ موفقيت آن بستگى به يك سلسله شرايط و زمينه هاى خارجى دارد و تا همه آن شرايط كاملا تحقق نيابد امكان رسيدن به هدف وجود ندارد.
البته آن تغييرات اجتماعى كه سرچشمه اى الهى دارد از نظر پيام ، ربطى به عوامل خارجى (147) ندارد؛ زيرا پيامى كه زيربناى اين تغييرات است ، الهى و آسمانى است و شرايط خارجى در آن مؤثر نيست ولى از جنبه اجرايى بيرونى متكى است و موفقيت و زمان انجام آن بستگى به آن دارد و درست به همين جهت بوده است كه آسمان در انتظار ماند تا پنج قرن از جاهليت بگذرد و آن وقت آخرين پيام خود را به واسطه حضرت محمد، صلى اللّه عليه و آله ، فرستاد؛ و با آنكه جهان در دوران فترت نياز شديد به پيامبر داشت ولى به خاطر وابستگى اجرايى به شرايط خارجى در آن تاءخير شد. اين عوامل خارجى كه اجراى اصلاحات بدان نياز دارد برخى عبارتست از فضاى مورد نظر و برخى جزئيات است كه جنبش انقلابى در پيچ و خمهاى باريك آن را مى طلبد.
براى نمونه ، انقلابى كه لنين در روسيه با موفقيت رهبرى كرد به عامل مهمى مانند جنگ جهانى اول و سست شدن پايه امپراتورى تزار وابسته بود كه در ايجاد فضاى مناسب براى انقلاب سهم بسزايى داشت و عوامل جزئى و محدود ديگرى نيز در آن مؤثر بود مانند اينكه لنين توانست به سلامت وارد روسيه شود و انقلاب را رهبرى كند كه اگر هر حادثه اى باعث تاءخير ورود او شده بود؛ احتمال داشت انقلاب نتواند به اين سرعت حاكم شود.
آرى ، سنت تغييرناپذير الهى بر اين است كه اجرا و ايجاد تغييرات اصلاحى بستگى به عوامل خارجى ، فضاى مناسب و جو عمومى داشته باشد و به همين جهت بوده است كه اسلام پس از يك دوره طولانى و پس از چندين قرن ، ظهور كرد.
پس با اينكه خداى بزرگ ، توانايى دارد همه مشكلات و همه سختيها را براى پيام رسانيهاى آسمانى ، هموار و بوسيله اعجاز فضاى مناسب ايجاد كند، اين روش را انتخاب نكرده است ؛ زيرا امتحان و ابتلا و رنجى كه مايه تكامل انسان مى شود در صورتى تحقق مى يابد كه تحولات ، طبيعى و مطابق با شرايط خارجى باشد. البته اين مانع نيست كه خداوند در برخى جزئيات دخالت كند، جزئياتى كه در اصل فضاى مناسب مؤثر نيست ولى گاهى براى ايجاد تحرك لازم است ؛ مانند كمكها و توجهات غيبى كه خداوند در لحظه هاى حساس و بسيار دشوار به اولياى خود مى كند چنانكه : آتش نمرود براى ابراهيم گلستان مى شود(148) و دست آن يهودى پيمان شكن كه شمشير بر روى پيامبر كشيد از حركت مى افتد(149) و يا تندباد شديدى كه چادرهاى كافران و مشركان را زمانى كه در جنگ خندق ، مدينه را در محاصره داشتند از ريشه در مى آورد و ترس و وحشت را در دلهاى آنان مى افكند.(150)
ولى همه اينها از جزئيات فراتر نمى رود و در زمانى كه زمينه و شرايط براى اصلاحات عمومى كاملا آماده است كمكهاى فوريتى ، صورت طبيعى به خود مى گيرد و با واقعيتهاى خارجى مطابقت مى كند.
ما موقعيت امام زمان ، عليه السلام ، را با اين ديد بررسى مى كنيم تا دريابيم كه انقلاب او از نظر اجرا همانند همه انقلابها به زمينه هاى عينى و خارجى بستگى دارد و بايستى فضاى مناسب موجود باشد. از اينرو طبيعى است كه منتظر آن شرايط باشيم و همه مى دانند كه حضرت مهدى كارش محدود به يك منطقه و يك بخش از جهان است و بايستى همه بشريت را از تاريكى ستم به روشنايى عدل ، رهنمون گردد.(151) براى اجراى چنين تحول بزرگى تنها وجود رهبر صالح كافى نيست و گرنه در همان زمان پيامبر اين شرط وجود داشت . پس اين تحول بزرگ ، فضاى مناسب جهانى مى طلبد كه همه زمينه هاى خارجى لازم براى انقلاب عمومى در آن وجود داشته باشد.
عامل اساسى در ايجاد اين فضاى مناسب و پذيرش پيام جديد عدالت از طرف مردم همانا احساس پوكى و پوچى است كه انسان متمدن آن روز خواهد كرد و منشاء اين احساس ، تجربه هاى مختلف بشرى از تمدن است ؛ كه جنبه هاى منفى آن پشت او را خم مى كند و به آنجا مى رسد كه مى فهمد شديدا نياز به كمك دارد و از عمق جان ، توجه خود را به عالم غيب يا منبعى مجهول ، معطوف مى دارد.
اما از نظر پيشرفتهاى مادى مى توانيم بگوييم در آينده شرايط براى رساندن پيام به جهانيان بهتر از گذشته است ؛ زيرا بخش هاى مختلف دنيا به هم نزديك مى شوند، مردم مى توانند با هم ارتباط برقرار كنند و وسايلى كه يك سازمان مركزى براى آگاه سازى ملتها از رسالت جديد بدان نياز دارد، در دسترس مى باشد.
اما آنچه در سؤ ال به آن اشاره شده كه هر چه بيشتر در ظهور آن حضرت تاءخير بيفتد، ابزار و آلات جنگى پيشرفته تر خواهد شد، درست است ولى اين ابزار و آلات مادى براى كسانى كه روحيه خود را باخته اند و از درون پوسيده اند به چه كار مى آيد؟
چه بسا در طول تاريخ كه كاخ يك تمدن بزرگ با اولين تلنگر فرو ريخته است ، چرا؟ براى اينكه چنين بنايى در واقع از قبل فرو ريخته بوده است و هيچگونه پشتوانه و تكيه گاهى نداشته است .(152)
گفتار هفتم : آيا يك فرد مى تواند سرنوشت بشريت را تغيير دهد؟
به دنبال سؤ الات گذشته به سؤ ال ديگرى مى رسيم و آن اينكه يك شخص - هر قدر با عظمت باشد - آيا مى تواند يك تنه اين نقش بزرگ را ايفا كند؟ و آيا اين شخصيت جز همان انسانى است كه عوامل و شرايط خارجى او را پرداخته تا پيش درآمدى براى محقق ساختن حركت طبق همان شرايط باشد؟
منشاء و خواستگاه اين پرسش مربوط به ديدگاه خاصى است كه تاريخ را اين چنين تفسير مى كند كه : انسان در حركت تاريخ عامل ثانوى و فرعى است ؛(153) و عامل اصلى ، نيروهاى مادى و خارجى هستند كه انسان را احاطه كرده اند! در نتيجه يك فرد در بهترين حالات مفسر جهت گيرى آن عامل اصلى است و چيزى جز اين نيست .
در حالى كه ما در ديگر كتابهاى خود بخوبى روشن ساخته ايم (154) كه اساس تاريخ بر دو محور قرار دارد يكى انسان و ديگرى عوامل مادى كه انسان را احاطه كرده است ؛ همانطور كه عوامل مادى و ابزار توليد و طبيعت در انسان اثر مى گذارد، انسان نيز در اطراف خود و در ديگر عوامل خارجى اثر مى گذارد و هيچ توجيهى وجود ندارد كه بگوييم حركت از ماده شروع و به انسان ختم مى گردد؛ مگر عكس آن را هم بپذيريم كه ممكن است حركت از انسان شروع و به ماده ختم گردد؛ زيرا انسان و ماده در طول زمان در يكديگر اثر مى گذارند.
با اين حساب يك فرد مى تواند در جريان تاريخ از يك طوطى برتر باشد؛ بويژه شخصى كه واسطه ميان زمين و آسمان است (155) و خود همانند يك نيرو براى حركت تاريخ عمل مى كند و اين چيزى است كه در تاريخ پيامبران به اثبات رسيده است بويژه در تاريخ پيامبر خاتم ، صلى اللّه عليه و آله .
پيامبر اسلام حضرت محمد، صلى اللّه عليه و آله ، به خاطر تحقق رسالت آسمانى اش خود زمام حركت تاريخ را در دست گرفت و يك خط طولانى فرهنگى و تربيتى ايجاد كرد كه هرگز عوامل مادى و خارجى نمى توانستند از عهده آن برآيند؛ - چنانكه اين موضوع را در مقدمه دوم كتاب الفتاوى الواضحه توضيح داده ايم (156) - و هر چه به وسيله پيامبر اكرم ، صلى اللّه عليه و آله ، امكان وقوع داشته باشد وسيله امام منتظر، عليه السلام ، نيز ممكن است ؛ امامى كه از اهل بيت است و رسول گرامى اسلام ، صلى اللّه عليه و آله ، از نقش بزرگ او سخن گفته و به وجود او بشارت داده است .(157)
گفتار هشتم : در روز موعود به چه روشى تغيير صورت مى گيرد؟
و بالاخره به آخرين سؤ ال مى رسيم ، مى پرسند: روشى كه مى شود تصور كرد چنين فردى بتواند پيروزى قطعى عدالت را به ارمغان آورد و كيان ظلم و ستم را براندازى ، چيست ؟
پاسخ دقيق به اين پرسش بستگى دارد به شناخت زمان و مرحله اى كه حضرت مهدى ، عليه السلام ، پا به ميدان مى گذارد؛ اگر بشود دقيقا خصوصيات و اوضاع و احوال آن زمان را تشخيص داد؛ ممكن است در پرتو آن بتوان تصويرى از چگونگى عمليات و حركت آن را ترسيم كرد ولى تا زمانى كه ما شناختى نسبت به آن زمان نداريم و چيزى از شرايط و واقعيتهاى خارجى آن نمى دانيم ؛ نمى شود پاسخى علمى راجع به آنچه در آن روز اتفاق خواهد افتاد بيان كرد؛ گرچه مى شود حدس و گمانهايى زد كه آن غالبا بر پايه ذهنيات است نه واقعيتهاى عينى و خارجى .
در اينجا يك تصور درست وجود دارد كه مى شود آن را پذيرفت . اين تصور بر پايه رواياتى است (158) كه درباره اين جريان وارد شده و نيز بر پايه تجربه هايى است كه از انقلابهاى بزرگ تاريخ استفاده مى شود.
تصور مى شود كه ظهور حضرت مهدى ، عليه السلام ، به دنبال يك خلاء بزرگ كه نتيجه فساد و بحران تمدن است (159)، واقع مى شود. اين خلاء راه پيشروى رسالت جديد را مى گشايد و زمينه روحى پذيرش دعوت را آماده مى سازد. اين بحران روحى ، حادثه اى اتفاقى نيست كه ناگهان در تاريخ تمدن انسانها پديد آيد بلكه نتيجه طبيعى تناقضات تاريخ است ، تاريخ منهاى خدا؛ كه در نهايت هيچ راهى براى حل آن تناقضات پيدا نخواهد شد.
آنگاه است كه آتش روشن مى شود؛ آتشى كه هيچ چيز باقى نمى گذارد و از هيچ چيز نمى گذرد.
در اين لحظه است كه آن نور ظهور مى كند تا آتش را خاموش و عدالت آسمانى را در گستره زمين برپا دارد.
والحمداللّه رب العالمين و الصلوة و السلام على محمد و آله الطاهرين .
مولف :محمدباقر صدر - نجف اشرف